••·.·•خلیــــــــــــــــج همیــــــــــشه پـــــــارس •·.·••

Oº°برای دلم°ºO

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط •·.·.·•تاتی•·.·.·• نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٦ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط •·.·.·•تاتی•·.·.·• نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط •·.·.·•تاتی•·.·.·• نظرات () |

 

امروز تولدمه زبانحالا شدم یه زن 30 ساله و دهه ی 20 زندگیم به چه سرعتی تموم شد به عقب که بر میگردم میبینم تو 10 سال گذشته تموم اتفاقای مهم زندگیم افتاد بیشترش دردناک بود تا خوب. مامانم فوت کرد ،ازدواج کردم ، اهورا به دنیا اومد ، چند بار تا پای طلاق هم پیش رفتم زیاد اذیت شدم اذیت کردم،امیدوارم دهه ی 30 زندگیم البته اگه زنده بمونم به بدیه 20 نباشه..........خیال باطل

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٧ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط •·.·.·•تاتی•·.·.·• نظرات () |

درووووووود بر دوستان عزیزممممم.

نبودم چون رایانه خانومم مشکل فنی پیدا کرده بود و دل و روده ش رو عوض کردیممژه.بعد از اون اینترنتمون مشکل فنی پیدا کردنیشخند همش اِرور یوزر و پسورد میداد یه 2 هفته هم واسه این مشکل سر کار بودیم به قول خودشون از مرکز ایراد پیدا کرده بود اونا هم پشت گوش مینداختند تا اینکه پدر جان ِ اهورا سرشون دادو بیداد کرد همون روز درست شد گفتم ای کاش زودتر این کارو میکردی هیپنوتیزم.

روز پدرو مرد رو هم پیشاپیش به همه ی پدرا و آقایون چه مجرد چه متاهل تبریک میگمنیشخند گرچه روز زن هیچی نسیب خودم نشد نه کادو نه تبریک فقط خودمون خانوما هی به هم اس ام اس میدادیم به خودمون تبریک میگفتیمچشم ،پسر گلمم که بعد از 2 هفته که از روز مادر گذشته برگشته بهم میگه مامان روز مادر کی هست سوال؟ میگم به خسته نباشی پسرم تمووووووووووووم شد رفت تو تازه یادت افتاده ،میگه پس چرا بهم نگفتی ؟؟؟ میگم حالا اگه میگفتم چیکارمیکردی اهورامتفکر؟؟ میگه خوب برات یه نگاشی میکشیدم ماچ

5 شنبه هم داریم  میریم خونه ی خاله ماهی، اهورا جون از دیروز داره کچلم میکنه کی میریم چند تا دیگه بخوابیم ، من گول میدم شلوغ نکنم دروغگو اذیت نمیکنمدروغگو  خدا بخیر کنه از حالا داره قول میده معلوم نیست چه آتیشی میخواد بسوزونه . خاله ماهی آماده باش که ...شیطان

خوب دیگه پاشم تنبلی رو کنار بذارم بیام سر بزنم بهتون.دوستتون دارم ماچ

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٥ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط •·.·.·•تاتی•·.·.·• نظرات () |

 

نیشخنداین خنده شیطانی مال اینه که اینجا وبلاگ من نیست

زنگ زدم به خانوم میگم دختر چرا نیستی بچه ها نگرانت شدن!!!

ریز ریز میخنده میگه سیستمم خرابه!!!

بعدم پسشو ازش گرفتم،یعنی خودش داد آ،که بیام اینجا اینو بنویسم

وااله،شانسو میبینی،نمیان ملت نگران میشن

من اگه یه سالم نیست و نابود شم کسی سراغمو نمیگیرهآخ

________________________________________________________

عه راستی من ماهی هستم،از خود راضی

همون ماهی تنگ بلور بابامژه

عه ماهی دیگه!!اوه

جدی ماهی رو نمیشناسی؟تعجب

ماهی آ!!!نگران

نوچ؟!!آخ

هیچی پس،من دوست تاتی هستم فقطخیال باطل

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط •·.·.·•تاتی•·.·.·• نظرات () |

اهورا کتاب واحد کارش رو گرفته بود جلوش داشت نگاه میکرد به یه صفحه که مال شهادت امام رضا بود رسید .(معلمشون براشون توضیح داده بود ه امام رضا چه جوری به شهادت رسیده )

اهورا : مامان تو میدونی امام رضا رو چه جوری کشتن خیال باطل

من:  چه جوریمتفکر

اهورا : واقعا که نمیدونی مامان خیال باطل تو نمیدونی امام رضا رو مست کردن بعد کشتنش

من: نه مامااااااان مست چیه تعجب

اهورا : به خدااااا بهش انگور دادن مست شده مرده نیشخند

من: نه اهورا جون مسمومشون کردن نه مست هیپنوتیزم

اهورا : حالا چه فرقی میکنه کشتن دیگه امام رضا بیچاره رو خیال باطل

من:ابرو

_________________________________

یه روز دیگه:

من: اهوراااااااااااااااااااا چند بار بگم این اسباب بازیهاتو نیار وسط هال ولو نکن جمعشون کن ببر تو اتاقتتتتتتتکلافه

اهورا : عهههههههههههه مامان من دوست دارم اینجا بازی کنم خوب

من: میبینی میریم خونه ی ستایش اینا هیچ وقت اسباب بازیهاش رو نمیاره تو هال همش تو اتاقش بازی میکنه بعد جمع میکنهلبخند

اهورا: مامان، جون مادرت گیر نده  اون ستایشه منم اهورام من دوست دارم اینجا بازی کنم خوب

من: ای خداااااااااااااااااااااااگریهجون مادرتتتتتتعجب

اهورا :زبان

________________

کچلم کرده بود واسه پیتزا که مثلا تو خونه درست کنیم ،جمعه داشتم براش پیتزا درست میکردم میگه مامان بده منم از این چیزاشو بریزم رو خمیر میگم مامان جون من دستم دستکشه دارم میریزم تو نمیتونی. رفته تو اتاق برگشته دستکشهای کامواییش رو پوشیده میگه خوب دیگه منم دستکش دستمه بده کمکت کنم .خیال باطلآخ

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط •·.·.·•تاتی•·.·.·• نظرات () |

خواهرم معذرتم را بپذیر
هر که پنداشت که تو میوۀ دوّم هستی
مادرش را به خیالش
تویِ نادانی خود قربانی کرد.ـ
این خجالت دارد،ـ
که رَجُل ها که ز دامانِ زنان افتادند
اصلِ خود را چو مطاعی برتر
بر سرش کوبیدند.ـ
این خجالت دارد، ـ
نطفه ای را که زنی در دلِ خود پرورده
خود ز مخلوقِ خودش حالت برتر بینـــد
و در این خود بینی
همچو گرگی بدَرد پیـــکرِ او
و پذیرد که زنان بـــردۀ مردان هستند،ـ
این خجالت دارد...ـ
این خجالت دارد...ـ
این خجالت دارد.ـ
ای سراسر غافل!ـ
تو چگونه نیمی از خلقتِ خود را سویِ تحقیر کنی!؟
یک نهادِ بی زن،ـ
اجتماعی باشد،ـ
دستِ او بُبریـــده
وَ قد وُ نیمــۀ آن پیکــرِ او
عاطل و درمانـــده
تویِ گِل وامانـــده!ـ
خواهــرم! ای مــــادر!ـ
تو بر این بـــاور شُو
که در این قرنِ تفاهم و جَهش
هر کجا مرد وَ زن زوجِ برابر هستند
خالقِ کُل به همه نعمتِ برتر داده،،
از سوئد تا کانادا:ـ
"مرد وُ زن واحــدِ یکتا هستند"
از دارفور تا افغـــان:ـ
"مادران خلقتِ بی جا هستند"
و بر این باور وُ اندیشه وُ رفتار وُ سِگال
یا که چون نروژ وُ آلمان وَ ژاپن:ـ
"همگی خوشبـختند"!ـ
یا که چون بنگلادش یا گابُن:ـ
"همگی بدبـختند"!ـ
این چنین اندیشه...ـ
که مذکر همه جا خلقتِ برتــر دارد
که مذکر همه جا حق وُ حقیقت دارد
وَ زنان بــردۀ مردان ز پیِ کسبِ تَمتع هستند،ـ
وای از این اندیشه!ـ
وای از این اندیشه!ـ
وای از این اندیشه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳٠ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط •·.·.·•تاتی•·.·.·• نظرات () |

Design By : Pichak